سرمای وبلاگم ...

 

چند روزی بود که به وبلاگم سری نزده بودم، امشب یکدفعه دلم برای بهار تنگ شد و سری زدم به بهارم. دیدم واووو! چی سرد است فضای وبلاگ، فصل ها پی هم گذشته است و ناگهان بهارم را در زمستان یافتم، وبلاگم انگار از سرما یخ زده است و در گوشه ای بدور از هر شلوغی و سراسیمگی زمانه، بر خود کز کرده و در میان دو سنگی دوزانو نشسته و دستانش را زیر چانه اش برده است تا شاید کمی گرم شود، حس غریبی به من دست داد، انگار ما آدما هم مثل همین وبلاگ ها هستیم که گاهی سخت مورد توجه قرار میگیرد وگاهی در گوشه ای؛ "تنهایی" همان یار وفادارش مهمانش میشود. نام وبلاگم را بهار بر گزیدم، به این امید که وبلاگم همیشه با طراوت، شاداب، با نشاط و رنگ و بوی تازگی داشته باشد، اما براستی چی زود فصل ها میگذرد و تابستان، خزان و در نهایت زمستان سردی را باخودش می آورد. آرزومندم که از این به بعد حد اقل بتوانم طراوت ونشاط وتازگی وبلاگم را حفظ کنم. 

داستان جوجه عقاب

 
کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از دامنه کوه به پايين بلغزد.بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد.
يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از...
آن بيرون آمد.جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز نمي تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سرمي برد.اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت
به او مي گفتند که روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور
کرد.بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال
رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن

برگرفته از : داستان جوجه عقاب..............نوشته گابریل گارسیا مارکز

روز عاشقان

 

 این نهایت فقرمان در عشق ورزیدن و عاشق بودن را میرساند که در هرسال یکروز"عشق" ورزیدن وعاشق بودن مان را جشن میگیریم! 
پس روز عاشقان بر شما مبارک، تمام لحظات تان سرشار از عشق، مهر، صفا و طراوت باد.

انسان بودن

انسان بودن، انسان ماندن وانسانیت بهایی دارد که باید پرداخت.

رها کن خودت را!

 

رها کن خودت را! بشکن زنجیر های که سنت، فرهنگ، دین، مذهب و... تو را از بدو تولد تابه حال به بند کشیده ورهایت نمیکند! تو رهایش کن، آنزمان که حس کردی از هربندی رها و آزاد هستی، بدان که این آغاز تو است.

ثانیه ها

زندگی همین ثانیه هایی است که ما درتلاش هسیتم زود بگذرد
اکثریت ما آدما همیشه منتظر هستیم تا لحظات زیبا و دلپذیر خود بخود پدید آید وما ازش لذت بپریم، در سدد پدید آوردن لحظات قشنگ ودل انگیز نیستیم، بیایید خودمان برای پدید آوردن لحظات زیبا تلاش و برنامه ریزی کنیم، زمان بدون معطلی به سرعت میگذرد، اگر مدیریت زمان وشرایط ها را در دست نگیریم، ناگهان خودمان را در پایان خط خواهیم دید، که آنزمان اگر به گذشت
ه خود بنگریم وببینیم که چقدر از زمان سپری شده را واقعا "زندگی" کرده ایم خواهیم دید که در این گذر زمان مدام یا در حسرت گذشته بوده ایم و یا نگران آینده بوده ایم به ندرت ویا به شکل تصادفی بخش کوچکی از زمان سپری شده را واقعا لذت برده ایم.

به نظر من، همیشه طوری رفتار کنیم، طوری تصمیم بگیریم، طوری برنامه ریزی، حرکت و تلاش کنیم که در آینده بخاطر یک لحظه از گذشته مان هم متاسف نباشیم، در اینصورت هیچگاه از مرگ هراسی نخواهیم داشت.

همراه همیشگی

به نظرم هر فردی که در جغرافیای افغانستان بدنیا آمده باشد از بدو تولد یک همراه دایمی و وفادار باخود دارد و این همراه وفادار "مشکلات" است.
پس بهتر است بجای ناراحتی وپریشانی از روبرو شدن ودیدن این همراه؛ باهاش رفیق شویم.
همیشه با لب خنده ازش استقبال کنیم. نفس عمیقی کشیده با خونسردی تمام از راه های منطقی راضی اش کنیم تا تنهامان بگذارد.

البته نباید نادیده گرفت که اگر از روبرو شدن با این دوست نا امید نشویم، همین رفیق باوفا در ساختن ما هم نقش دارد، به ما بلند شدن از زمین، مبارزه کردن و... را می آموزد.

حسین هزاره گود، کراچی

اینجا حسین هزاره گود، شهر کراچی، پاکستان است. ساعت روی مچ دستم ۲:۲۷ بعد از ظهررا نشان میدهد.
حالم خوب است ولی دل نگرانی های اندکی دارم نمیدانم از چی است وازکجا است؟ این نوع دل نگرانی ها انگار از بدو تولد با من است، شاید وقتی انسانی در جغرافیای افغانستان بدنیا می آید بایداینگونه باشد، نگرانی، مشکلات، ومصایب، دیگه بخش جدا ناپذیر از زندگی من شده است و چیز جدیدی نیست، از بس باهم بوده ایم ودست وپنجه نرم کرده ایم دیگه باهم رفیق شده ایم، وقتی می آید ازش به گرمی استقبال میکنم.

بعد از دو روز از ایجاد وبلاگم تصمیم گرفتم چیزی بنویسم. میدانید چی حسی دارم؟ احساس میکنم دفترچه ای را برای اولین بار بازکردم وخودکارم را در دست گرفتم ومیخواهم در اولین صفحه اش چیزی بنویسم ولی دقیقا هنوز نمیدانم چی بنویسم؟ نه اینکه چیزی برای نوشتن نیست بلکه مانده ام از کجای کار بنویسم.
آها راستی همین لحظه چیزی به ذهنم رسید، میخواهم محیطی که در آن زندگی میکنم را تا جای ممکن برای تان به تصویر بکشم.

حسین هزاره گود نام یک منطقه هزاره نشین در شهر بزرگ ودر اندشت کراچی است. جایی است که طبق شنیده ها توسط شخصی بنام حسین که معروف به حسین چاچا (چاچا در زبان اردو کاکا را میگوید) با شجاعت تحسین بر انگیز، تلاش قابل قدر وپشتکاربی نظیرش این محله را از دولت پاکستان گرفت تا شاید این محله تبدیل به مکانی برای زندگی، رشد وترقی مردم هزاره شود و ایشان طبق معمول هزاره ها را در این محله اسکان داد تا اینکه امروز این محله به حسین هزاره گود معروف شده است.

طبق گفته های اهالی حسین هزاره گود، در اوایل کسانی که این جا می زیسته اند بیشتر هزاره ها بوده واز سایر اقوام خیلی کم بوده است، و موج مهاجرت مردم ما که انگار جزء جدا ناپذیر از زندگی مردم ما شده اند و ماهزاره ها هیچگاه نمیتوانیم یک جا ساکن بمانیم و همچنان ادامه دارد.

هزاره های هم که سالها قبل حسین کاکا زمینه اقامت شان را در کراچی فراهم نموده بود نیز از تاثیرات این جو در امان نبوده اند و این مسله باعث شده است تا همینطور به مرور زمان ومهیا شدن زمینه مهاجرت با فروش خانه های شان اینجارا به مقصد کشور آسترالیا ترک کنند. نکته قابل تامل این جا است که از فرزندان حسین بقیه شان رفته اند ودرحال حاضر یکی از فرزندان ایشان در حسین هزاره گود باقی مانده است.

متاسفانه فرزندان خودش اولین کسانی بودند که میراث پدرِ مرحوم اش را رها وراهی کشور آسترالیا شدند.

امروز در حسین هزاره گود بیشتر سایر اقوام از قبیل سندی، پشتون، بلوچ، گیلگیتی وپنجابی زندگی میکنند وهزاره ها در اقلیت قرار گرفته اند، حال هم همچنان مهاجرت هزاره ها ادامه دارند که اگر به همین رویه ادامه داشته باشند تا ده پانزده سال بعد شاید اگر چند خانواده از هزاره ها اینجا باقی بماند.

ادامه

از سکونت هزاره ها در حسین هزاره گود دقیقا نمیدانم چقدر میگذرد، از چند تا پیره مرد محله پرسیدم که چند مدت است که در کراچی ودر حسین هزاره گود اقامت دارید؟ چند تای هایشان چهل وچند تای دیگر میگفتند که سی سال است که ساکن کراچی وحسین هزاره گود هستند، وقتی اولین بار کسی وارد کراچی شوند کراچی را شهر بزرگ وبی سروپا با طبیعت سر سبز وهوای شدیدا گرم ومرطوب خواهند یافت.

اما وقتی مسیر به سمت حسین هزاره گود ادامه پیداکند ودر منطقه ای بنام کالابود برسیم که در همسایگی حسین هزاره گود واقع شده است و کم کم وارد محله حسین هزاره گود شویم ناگهان خودشان را درجای کاملا دور از انتظار خواهیم یافت، اولین چیزی که ذهنیت هارا کاملا تغییر خواهد داد بو و تعفن برخواسته ازانبوه زباله هایی است که در طول یک هفته در بعضی موارد بیش از یک هفته از محله گود جمع آوری میشوند ودر همان دم محله کنار دیوار انبار میکنند که وقتی باد از سمت غرب محله میوزد درسراسر محله بوی بدی به مشام میرسد.

وقتی همینطوری وارد محله میشویم چهره های در ودیوار ها و گردوغبار وخاک ها وقتی وسایل نقلیه عبور میکنند مانع از آن میشود که  انسان بیست متر جلوتر را بتواند بوضاحت ببیند. شدیدا بوی فقر، عقب ماندگی وتنگدستی مردمان محل به مشام میرسد. وقتی جلوی مسجدابوالفضل که توسط همکاری حجاج مالستانی مقیم عربستان ساخته شده است که در وسط حسین هزاره گود نقش مرکزیت را در محل داده توقف کنی. دیگه یادت میرود که در بخشی از شهر کراچی هستی. خانه ها اکثرا به گونه ای است که فقط تعدادی بلوک سیمانی را روی هم قرار داده اند وسقف خانه ها هم به شکل شیروانی که نمیتوان گفت اما جنس سقف ها یا از آهن چادر ویا ازتکه های نازک وناودان شکل پوشانده شده است که اگر بادی شدیدی بوزد سقف خانه هارا باخود خواهد برد. وقتی بعد از ظهر ها لحظه ای جلوی مغازه ها بایستید، حرکت گله های گاو که از محیه در حال عبور است شمارا بیاد دهات خواهندانداخت.

البته ذکر این نکته هم بد نیست که هزاره ها در اینجا امکان کاملا رایگان تحصیل از مقطع آمادگی مکتب، تا دانشگاه وهمچنین مشارکت سیاسی وامکان هرگونه فعالیت اجتماعی، فرهنگی و...را دارد.

یکروز وقتی از یک مغازه دارجوان محله پرسیدم که براستی وضعیت کار وبار در اینجا چطور است؟ درجواب گفت که در اینجا فرصت برای کار، تجارت وفعالیت های مختلف وزمینه رشد وتوسعه برای هر فرد بسیار مهیا است.

در ذهنم این سوال ایجاد شده است که باوجود اقامت سی چهل ساله مردم ما و فراهم بودن امکان تحصیل، کار، تجارت، و ... چرا اینقدر عقب مانده اند؟
براستی چرا؟

علت چیست؟

چرا هزاره ها نمیتوانند در یک مکان اقامت بگزینند وچرا باوجود فراهم بودن فرصت های فراوان برای پیشرفت نمیتوانند به خودشان یک تکان اساسی بدهند؟

آیا اینهایی که سی چهل سال فرصت برای ترقی ورشد داشتند نتوانستند حتی یک تکان کوچکی به زندگی شان بدهند آیا مهاجرت ورفتن به کشورهای اروپایی وآسترالیا میتوانند قفل عقب ماندگی ویا تنبلی وبی ارادگی مردم مارا بشکنند؟