بازی بزرگ در بلوچستان پاکستان و قربانی شدن هزاره ها

بروری (هزاره تاون) و مهرآباد کویته بلوچستان پاکستان، جایی که هزاره ها در آن سکونت دارند را میتوان به دو زندان بزرگ تشبیه کرد که از چهار طرف توسط اقوام پشتون وبلوچ محصور شده است.

در داخل این زندان خانواده ها میتوانند برای خود سرپناهی بسازند و اگر کسی از این زندان که از اطراف توسط اقوام پشتون وبلوچ محصور شده است پایش را بیرون بگذارند هیچ ضمانتی وجود ندارد که جان سالم بدر ببرند.
زندانیان این دو زندان بزرگ بلوچستان را که هزاره ها تشکیل میدهند در درون باهم متحد نیستند، تعدای باهم جمع شده اند وگروهی بنام حزب دموکراتیک هزاره را پدید آورده اند، تعداد دیگر منافع خود را در گرو عضویت وهمبستگی با حزب پشتونخواه میدانند، تعداد دیگر منافع خود را در گرو همبستگی با عوامل ایران که اکثرا آخوندهای افراطی وتربیت شده دولت ایران هستند میپندارند.

دولت پاکستان به درون زندان اهمیتی نمیدهد، یعنی درون این زندانها قانون، قاعده وحاکمیت خاصی وجود ندارد، افراد درون این زندان توسط گروه های مختلف قومی، موسفید، زورمند یا افراد با نفوذ و...اداره میشوند، دعاوی، مسایل ومشکلات مردم توسط افرادی مثل موسفید، آخوند، بزرگان محل ویا تعدادی افراد زورمند وبا نفوذ حل وفصل میشود.

اما در بلوچستان پاکستان، بازی به مراتب گسترده تری در جریان است، که بازیگران آن دولت پاکستان ، آمریکا، سازمان امنیت ملی افغانستان، عربستان سعودی وایران هستند.

با تاسف باید گفت که در این خطه همه بازیگران روی یک چیز باهم توافق دارند وآن هم تقویت بنیاد گرایی واستفاده ابزاری از بنیاد گرایان در راستای منافع شان است، دولت پاکستان با تقویت بنیاد گرایی نخبه های پشتون وبلوچ که ادعای بلوچستان آزاد وپشتونستان را دارند از بین برده وفرصت ایجاد یک جنبش عظیم وقدرتمند توسط پشتون ها وبلوچ هارا با اینکار میگیرند، دولت پاکستان با تجربه موفقی که با ایجاد وتقویت بنیادگرایی در سرکوب وتضعیف ناسیونالیست های بلوچ وپشتون داشت، از این ابزار به عنوان وسیله ای جهت گسترش نفوذ و حفظ منافع برون مرزی خود بویژه در افغانستان بخوبی در دو دهه گذشته استفاده کرد.
حال آمریکا وسازمان امنیت ملی افغانستان نیز از پاکستان یادگرفته اند وبا تقویت بنیادگرایی در ایالت های مثل بلوچستان وسرحد که ایالت های هم مرز با افغانستان بحساب می آیند از بنیادگرایان به عنوان سپر دفاعی علیه پاکستان استفاده میکنند.

با تاسف هزاره های پاکستان در این بازی نقش قربانی را دارند. به چند دلیل بازیگران بزرگ، هزاره هارا به عنوان قربانی برگزیده اند.
1- هنوز تکلیف هزاره های پاکستان روشن نیست که آیا هزاره های مقیم پاکستان خود را پاکستانی میدانند یا مهاجر افغانستانی مقیم پاکستان؟ این مسله باعث شده است که هم دولت افغانستان بالای هزاره های پاکستانی به چشم شک وتردید بنگرند هم دولت پاکستان.
2- دولت پاکستان ونخبه های پاکستانی هزاره هارا به علت شیعه بودن شان گروهی میپندارند که دولت ایران خیلی بالای شان نفوذ داشته وهرگاه دولت ایران بخواهد میتوانند از هزاره ها به عنوان اهرم فشار بالای دولت پاکستان استفاد خواهند کرد.

شهید یوسفی، ایجاد حزب دموکراتیک هزاره، و وضعیت فعلی این حزب.
شهید یوسفی از شخصیت های دلسوز ونسبتا دور اندیش هزاره که تجربه حضور در مبارزات جهادی افغانستان علیه اتحاد جماهیر شوروی را داشت، شاید این بازی وخطرات آن را متوجه شده بود که دست به ایجاد حزب دموکراتیک هزاره زد، او میخواست با ایجاد این حزب هزاره ها را از چند دستگی نجات داده ومیان هزاره ها اتحاد ایجاد کند تا به نمایندگی از هزاره ها در قدم اول با دولت پاکستان گفتگو ومذاکره کند وبه دولت پاکستان این اطمینان را بدهد که این حزب هرگز اجازه نخواهد داد تا دولت ایران و عوامل اطلاعاتی اش
از هزاره ها در راستای منافع شان در پاکستان استفاده کند، از طرفی در صورت ضرورت با دیگر بازیگران نیز وارد گفتگو ومذاکره شود تا هزاره هارا از قربانی شدن نجات دهند. اما ترور او که عوامل اش میتواند یکی از این بازیگران بزرگ باشد مجال این را نداد تا او بتواند به چنین هدف مقدسی دست یابد. بعد از شهادت شهید یوسفی افرادی مثل عبدالخالق هزاره از مهر آباد وکوهزاد از بروری (هزاره تاون) رهبری این حزب را بدست گرفت. با صحبتی که همرای یکی از شخصیت های آگاه به وضعیت کویته داشتم علت ضعف حزب دموکراتیک هزاره را جویا شدم واینکه چرا این حزب نتوانسته است پایگاه واحد ومرجع قابل اعتمادی برای هزاره ها باشند؟
درجواب گفت که کادر رهبری این حزب را افرادی تشکیل میدهند که مردم بالای آنها اعتماد ندارند، و این حزب فعلا فقط جایگاه ومرجع تعدای از جوانان است که این جوانان هم به این حزب وعضویت در آن به عنوان یک ابزار جهت زورگویی، اخاذی و... مینگرند. ومجمومعه این عوامل ورفتار ناشیانه افراد واعضای این حزب باعث شده ات تا اعتماد مردم ازاین حزب سلب شده و هزاره ها به چند گروه مجزا تقسیم شوند.

تبعیض در افغانستان، ریشه ها وراهکارها


در قدم اول باید بگم که من نه یک دانشجو ویا تحصیلکرده جامعه شناسی ویا سایر رشته های علوم انسانی ام نه با نظریات ودیدگاه های جامعه شناسان وفیلسوفان آشنایی چندانی دارم ونه ادعای دارم. آنچی را که میخوام بنویسم دیدگاه وبرداشت های خودم به عنوان یک شهروند عادی از وضعیت موجود در کشورم است.

امروز خبر خوشی در رابطه با تایید داکتر حفیظ شریعتی به عنوان استاد دانشگاه کابل توسط وزارت تحصیلات عالی را در فیسبوک خواندم، خیلی خوشحال شدم. قضیه داکترحفیظ شریعتی یک نمونه از هزاران نوع است که مردم افغانستان بویژه مردم هزاره در ادارات دولت فاسد افغانستان با آن روبرو است. داکترشریعتی درخواست تدریس در دانشگاه کابل را داده بود ومسیولین دانشگاه بدون دلیلِ معقول درخواست ایشان را بخاطر هزاره بودن اش رد کرده بودند. داکترحفیظ شریعتی منتها از پا ننشست وبرای رسیدن به حق اش که کرسی استادی در دانشگاه کابل بود تلاش کرد. در این راستااز طریق فضای مجازی به مبارزه برخواست وبا حرکت ایشان یک حرکت تقریبا جمعی بر علیه تبعیض شکل گرفت واعتراضات در فضای مجازی وزارت تحصیلات عالی ودانشگاه کابل را تحت فشار قرار داد تا جایی که مجبور شدند درخواست داکتر حفیظ شریعتی را برای کرسی تدریس در دانشگاه کابل بپذیرند. این یک موفقیت بود برای تمام کسانی که با داکتر حفیظ شریعتی احساس همدلی وبر ضد تبعیض وفساد اعتراض کردند.


قضیه داکتر حفیظ شریعتی و بانوان خلبان ما تنها مواردی نیست که در کشورما اتفاق افتاده باشد. این نه آغاز تبعیض و فساد درسیستم حاکمه افغانستان است ونه پایانی بر آن.
فساد وتبعیض در افغانستان ریشه های خیلی عمیق دارد. ریشه های تبعیض به دوران آغازین تشکیل کشوری بنام افغانستان بر میگردد. حالا اگر بحث تاریخی تبعیض را بگذاریم کنار وبه سه دهه اخیر افغانستان بنگریم. متوجه میشیم که عامل جنگ های داخلی همین موضوع تبعیض نژادی، قومی ومذهبی بود. بیست سال جنگ بر سر مسایل نژادی، قومی ومذهبی افغانستان را چندین قرن به عقب راند، تمام زیربناهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، علمی وسیاسی افغانستان را نابود کرد. بعد از سی سال جنگ های خانمانسوز و ورود طالب وافتادن افغانستان به چنگال این هیولای وحشتناک واز بین رفتن برج های دوقلو نیویورک وعصبانی شدن آمریکا وحمله آمریکا با همراهی جامعه جهانی به افغانستان، بالاخره دولت جدید باقانون اساسی مبتنی بر برابری تمام شهروندان افغانستان، رعایت حقوق ومشارکت تمام اقوام، اقشار واقلیت های افغانستان، رعایت حقوق بشر و دموکراسی شکل گرفت. در آغاز؛ دولت افغانستان تقریبا با مشارکت تمامی اقوام شکل گرفت. هرچی زمان گذشت و دولت جدید پا گرفت، با نفود فاشیست های پشتون در لایه های بالایی مدیریتی کشور دیدگاه های فاشیستی تازه ای هم به شکل آهسته وبی صدا کم کم با کنار زدن شخصیت های اقوام هزاره وازبک از پُست های کلیدی دولت خودش را نمایان ساخت. حال مبینیم که نگاه های فاشیستی وتبعیض قومی به شکل خیلی گسترده در تمام ادارات دولتی، دانشگاهها ومراکز اداری نفوذ کرده است. امروز وقتی یک هزاره ویا ازبک برای انجام کاری وارد کدام اداره دولتی میشود صرف به علت هزاره بودن وازبک بودن شان با کارشکنی ها وموانع مختلفی روبرو میشوند.

اینکه داکتر حفیظ شریعتی امروز در برابر تبعیض ساکت نمینشنید وصدایش را بلند میکند و دیگران نیزبا ایشان همدلی وبر ضد تبعیض اعتراض میکنند و در نهایت این اعتراض ها نتیجه میدهد و سیستم را وادار به عقب نشینی میکندجای خوشحالی است، زیرا این نشان میدهد که وقتی مردم اراده کند میتواند تغییر بیارد. اما از طرفی میدانیم که اینگونه اعتراض ها و واکنش ها موءقتی است و همچنان که ناگهانی واحساسی پدید می آید زود هم فروکش میکند و وجود چیزی بنام تبعیض در سیستم همچنان بقوت خودش باقی خواهد بود.


 
از بین بردن مسایلی چون تبعیض قومی، نژادی، مذهبی وجنسیتی نیاز به یک حرکت جدی ومداوم دارد که باید بصورت ریشه ای با آن برخورد کرد، اینکار از طریق آگاه سازی جامعه، به بحث وبررسی گرفتن مسایل وچالش های اینگونه ای در دانشگاه ها، رسانه های دیداری، شنیداری، ونوشتاری و درنهایت کشاندن این بحث در سطوح بالایی مدیریتی کشور میتواند صورت بگیرد.

حالا سوال این است که چرا اصلا واکنشی در برابر مسله تبعیض وفساد در سیستم از هیچ ناحیه ای صورت نمیگیرد؟

دونکته مهم در برخورد با این مسیله وجود دارد.
  -1
رهبران سنتی هزاره وازبک، که به نظرمن رهبران ما را دو طیف تشکیل میدهد
الف (رهبرانی که بعد از پایان یافتن جنگ به قدرت وچوکی دست یافتند، این رهبران همچنان که در دوازده سال ثابت کرده اند عاشق چوکی ومقام شان اند و بجز آن دغدغه مردم شان را ندارند. این رهبران دیگر در میان مردم هم پایگاه ونفوذچندانی ندارند جز تعلقات منطقه ای ومحلی شان.
ب) رهبرانی که علاقه زیاد به چوکی ندارند ودغدغه مردم را دارند. اما دیدگاه های شان فرسوده وتاریخ گذشته اند. این رهبران هنوز مسایل اجتماعی، معادله قدرت وساختارهای نظام کنونی را با میزان نفوس قوم شان در کشور متر میکنند. این رهبران امروز باوجودی که به تبعیض قومی ونفوذ رو به گسترش این روند در سیستم آگاه اند به علت همان همان نگاه فرسوده شان این تبعیض را ناشی از میزان نفوس مثلا پشتون در کشور و میزان قدرت پشتون ها در سیستم کنونی میدانند وخود را ضعیف وناتوان میبینند، در نتیجه سکوت اختیار کرده وبا سکوت شان به تبعیض موجود در سیستم مشروعیت میبخشد

  -2
مردم عام، مردم عام هزاره و ازبک هنوز به همان شکل قدیم سخت وابسته به رهبران سنتی شان هستند. مردم چون رهبران شان را منجی خودشان میدانند در نتیجه سکوت رهبران شان را به خیر وصلاح خودشان میدانند وهیچ عکس العمل و واکنش ازخود نشان نمیدهند.

پس میبینیم که ساختار جامعه ای ما به گونه ای است که فقط دو قشر یا طبقه از آدما را در جامعه میبینیم.

یک: طبقه رهبران وکسانی که هدایت سکان جامعه را حق مسلم شان میدانند
دو: طبقه مردم عام؛ که رهبران شان را بسان نجات دهنده شان پرستش میکنند.


به نظر من برای برخورد ریشه ای با مسایل بالا یک قشر ویا طبقه اجتماعی متوسط لازم است که هنوز جایگاه اش در ساختار اجتماعی مردم ما خالی است. این قشر ازجامعه که میتوان آن را طبقه متوسط جامعه نام گذاشت قشری باید باشد که هیچ وابستگی به رهبران سنتی نداشته نباشد تا به علت داشتن منافع در دستگاه وساختار قدرت، خود در سیستم حل شود. از طرفی این این طبقه؛ از اعتماد به نفس، خود باوری وتوانایی لازم جهت تحلیل اوضاع وارایه راهکارهای عملی و توان به حرکت در آوردن وبسیج کردن مردم برخوردار باشد تا مردم را از سکوت وبی ارادگی خارج ساخته وآنان را تبدیل به نیروهای بالفعل کند و در مواقعی که منافع مردم در خطر می افتد این قشر بتواند مردم را از وضعیت آگاه ساخته و با راه اندازی اعتراض های مدنی از قبیل تظاهرات عمومی وجمعی، تحصن و... به سیستم فشار آورده وسیستم را وادار به تسلیم شدن در برابر خواسته های مردم بکند.
این طبقه در حقیقت قشر با سواد، تحصیلکرده ودانشجو است که در طی دوازده سال گذشته پدید آمده است وجمعیت کمی هم نیست. اما اینکه چرا این طبقه نتوانسته اند تا بحال به عنوان یک قشر بالفعل در آیند و به عنوان وزنه ای در ساختار قدرت کشور اعلام وجود کند معمایی است که پاسخ دادن به آن ساده نیست.

از دوستان وباز دیدکنندگان وبلاگم خواهش میکنم با اشتراک نظریات ودیدگاه های شان مرا در درک بهتر این مسله یاری کند
.

تا بکی تبعیض؟


چندی پیش به داکترحفیظ شریعتی به علت هزاره بودن اجازه تدریس در دانشگاه کابل را ندادند وامروز بانوان خلبان را به علت هزاره بودن شان از پرواز منع میکنند.
تنها این دو مورد نیست، بلکه امروز هر هزاره وقتی برای کاری وارد اداره دولت فاسد کنونی میشود به علت هزاره بودن شان به بهانه های مختلف با انواع واقسام کار شکنی ها روبرو میشوند.

هزاره ها در دوازده سال گذشته انتحار نکردند، انفجار نکردند، جنگ نکردند. بلکه دانشگاه ساخت، درس خواندند، تحصیل کردند، آموزش دیدند و صلح، مدنیت وانسانیت را در پیش گرفتند. انگار در افغانستان با مدنیت و اعتراض های مدنی کار بجای نمیرسد وباید از قدرت و زور برای احقاق حقوق خود استفاده کرد.

سکوت در برابر این روند خطرناک است. وقتی در برابر این وضعیت اعتراض جدی وجمعی صورت نگیرد در دراز مدت آدما کرَخت شده و با این تبعیض خو میگیرند. همچنان که فساد اداری ورشوه ستانی در اذهان جمعی مردم افغانستان پذیرفته شده است و مردم هیچ اعتراضی نمیکند.

حال سوال این است که:
چرا مردم ما در برابر تبعیض قومی که هر روز با آن به اشکال مختلفی روبرو هستیم خفه خون گرفته ایم؟
چرا سکوت کرده ایم؟ چرا اعتراض نمیکنیم؟ چرا دولت را تحت فشار قرار نمیدهیم؟

تا بکی این روند را تحمل کنیم؟
آیا بدنیا آمده ایم تا ما تحمل کنیم ودیگران بر ما تحمیل کنند؟