«افشـــــــــــــــــــــــــــار»

افشار برای من تداعی کننده نهایت وحشیگری موجودی بنام انسان است.
به تصویر دقت کن، به اش خیره شو! به آن دیوارهای گیلی که بدون سقف سال به
سال دارند به درون زمین دفن میشوند، آری دقیق نگاه اش کن. این دیوار ها
بیست سال قبل سقف داشتند، اینجا ویرانه نبود، بلکه درآن زندگانی جریان داشت،
آدمها زندگی میکردند، عاشق میشدند، کودکان در کوچه ها وخیابان های افشار
بازی میکردند.
اما!
اما چی؟
اما بیست سال قبل در تاریخ یازده و
دوازده فوریه 1993 جنون، دیوانگی و توحش تعدادی از آدمانفس کشیدن را از افشار گرفت. آنان بسان دیوانگان خونخوار که بخون همنوعان شان تشنه بودند به افشار حمله بردند و به هیچ کسی رحم نکردند. زن
ومرد، پیر وجوان، کودک وبزرگسال همه وهمه را ازدم تیغ گذراندند. سینه های
زنان را بریدند و بر در ودیوار شهر میخ کوبیدند وافشار را به شهر ارواح تبدیل کردند
وقتی به این تصویر
خیره میشوم فریاد وزجه وناله های مردان، زنان وکودکان بی گناه را که با فجیع ترین شکل ممکن به قتل رسیدند میتوانم تا مغز
استخوانم حس میکنم.
گلویم را بُغض میگیرد وقتی میبینم بعد از گذشت بیست سال از فاجعه افشار
عاملان فاجعه افشار نه تنها محاکمه نشده اند، بلکه تعدادی از آنها با حمایت ورای همین مردم
امروز در پارلمان، وزارت وارگان های دولتی دارند راست راست راه میروند.
شاید هم آنها در چنین روزی دور هم جمع شده مشروب سر بکشند وبه ریش چنین
مردم بی خاصیتی که هیچگاه از تاریخ درس غبرت نمیگیرند بخندند.
براستی مشکل کجا است که ما مردم هیچگاه از تاریخ درس عبرت نمیگیریم؟